تبلیغات
صفحه در حال
بارگذاری است!
لطفا کمی صبر کنید...وبسایت را با رزولیشن 1024 در 768 به بالا بنگرید.
|
|
بازدید های امروز Today:
بازدید های دیروز Yesterday:
كل بازدیدها Total:
كل مطالب :
كل نظرات :
آسیب شناسی گذار به دولت دموکراتیک توسعه گرا ( 2)

در این بخش به مفاهیمی چون اخلاق، ملت، هویت و طبقه درجامعه مدرن و کشور های پسا استعماری می پردازیم. به این معنا که چطور اخلاق در مفهوم دینی و سنتی آن رنگ می بازد و اخلاق ( سکولار) در سیاست مدرن خود را باز تولید میکند و چطور ملت به کمک دولت ملی ، تشکیل می شود و چطور در کشور های پسا استعماری به جای تشکیل ملت، پدیده ضد ملت در درون ملت(جامعه)رشدمی کند.
آسیب شناسی گذار به دولت دموکراتیک توسعه گرا ( 2)
در این بخش به مفاهیمی چون اخلاق، ملت، هویت و طبقه درجامعه مدرن و کشور های پسا استعماری می پردازیم. به این معنا که چطور اخلاق در مفهوم دینی و سنتی آن رنگ می بازد و اخلاق ( سکولار) در سیاست مدرن خود را باز تولید میکند و چطور ملت به کمک دولت ملی ، تشکیل میشود و چطور در کشور های پسا استعماری به جای تشکیل ملت، پدیده ضد ملت در درون ملت(جامعه)رشدمی کند.
توسعه و تکامل جبرانی ؛ برنامه یا ایدئولوژی دولت پسا استعماری
ما در بخش اول با تاکید بر اندیشه اکبر گنجی یاداور شدیم که کشور های در حال توسعه (جهان سوم)علیرغم آنکه مدرن محسوب می شوند ، دارای مشکلات ساختاری می باشند و تنها از تاخر فرهنگی در رنج نیستند . چرا که کشور های آمریکای لاتین به طور مثال در مفهوم کشور های اسلامی دچار تاخر فرهنگی نیستند و حتی به لحاظ دینی نیز از این کشور ها متمایز می شوند ، ولی در ردیف کشور های جهان سوم قرار میگیرند. بدنبال آن به تفصیل به ساختار دولت در این کشور ها پرداختیم و به رابطه سیاست و اقتصاد ( وابستگی اقتصاد به سیاست و به عبارتی دستگاه دولت) به عنوان یکی از ویژگی های اساسی این گونه کشورها اشاره کردیم.
دولت خردگرا شرایط اساسی تکامل سر مایداری در اروپای غربی را ایجاد کرد. و با جهانی شدن آن ما با نوعی دیگر از مدل تکامل در سایر مناطق جهان رو برو هستیم که به مدل تکامل جبرانی یا تقلیدی از آن نام بردیم که مشخصه کشور های پسا استعماری است و بدنبال الگوی کشور های هسته ای است. از نظر تاریخی ، این نوع ساختار جهانی با نوع رابطه و ارتباط بین جوامع و دادو ستد های اقتصادی بعد از تشکیل بازار جهانی و ادغام کشور ها در زمان استعمار ، جدید است و با گذشته تفاوت اساسی دارد. در واقع ما با یک رابطه مسلط جهانی روبرو هستیم که به صورت روز افزون این رابطه و به عبارتی رقابت در چارچوب دولت عمل می شود وبدین ترتیب عملکرد هر دولتی در این چارچوب برای بهتر ساختن موقعیت خود در این رقابت است. لذا رفته رفته بر پیچیدگی و درجه خرد گرایی آن افزوده می شود. به این معنا که چگونه دولت و ابزار دولتی در این رقابت به کار گرفته می شود تا شرایط توسعه و تکامل را برای کشور هموار سازد . لذا دولتها خود در این رقابت فعا لانه شرکت میکنند که برای آن حدی از خود ارادیت و استقلال نیز وجود دارد که به میزان خردگرا بودن دستگاه دولت بستگی دارد. به عبارت دیگر دولتها فعا لانه و با شناخت سیستم جهانی و برخوردی خردگرا به سمت ایجاد نها دها و ساز ما نها یی حرکت میکنند که با صعود از سیستم سلسله مراتبی جهانی که خود تحت تا ثیر بازار جهانی است درمقیاس بین المللی نقش مهمی ایفا کنند. این خود معطوف به چگو نگی تحول داخلی کشور ها است. لذا یکی از وظایف نخبگان و رو شنفکران آسیب شناسی مداوم جریانات داخلی و خارجی است.
همانطور که قبلا نیز بیان شد مدل تکامل مسلط در دنیای امروز همانا مدل سرمایه داری–صنعتی است. به این معنا که انقلاب صنعتی یک دینامیک اقتصادی و اجتماعی آزاد ساخت که سریعا با دوران استعمار به سراسر جهان نیز تسری یافت و در این حالت تصمیم و اختیار در گزینش و انتخاب را برای ما بسیار محدود سا خته است . در نتیجه بی توجهی به این فرایند توسط آن بخش از جنبشهای آزادیبخش در کشور ها یی که سعی در از بین بردن آن و ایجاد مانع بر سر چنین تکاملی داشتند، بسیار گران تمام شد.
توسعه جبرانی بعنوان اید ئولوژِی و برنامه دولتی در دستور کار دولت های پسا استعماری قرار گرفت. از آنجا که توسعه و شرا یط آن توسط دولت بر نامه ریزی می شود ، شکل و کارکرد دولت و استراتژی آن در پیشبرد فرایند توسعه ، نقش تعیین کننده ای دارد. این موضوع هم شامل عملکرد دولت در داخل و هم حوزه ارتبا طا ت خارجی می شود. کوسلر در این ارتباط تاکید میکند که استراتژی جبرانی را نباید ثابت فرض کرد . این استراتژی توسط دولت ها در حال تغییر مداوم هستند و باید خود را با توجه به نوآوری و تغییرات سریع در جهان هما هنگ کند . به عبارت دیگر دولتها باید شناخت دقیق و نو شونده از تحولات سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی جهان داشته باشند. لذا این توسعه و استراتژِی مربوط به آن را باید در شرایط خود مورد تحقیق قرار داد.
در کشور های جهان سوم علاوه بر اینکه اقتصاد ، دولتی و سیاسی شده است ، توسعه و استراتژِی مربوط به آن(حتی آموزش، فرهنگ و ...)هم دولتی و سیاسی شده است. در حالیکه اقتصاد ،توسعه و استراتژی آن ملی است.سریع القلم به این نکته اشاره می کند که نیاز ما در حال حاضر یک مغز افزار مرکزی است یعنی یک نهاد فرا سیاسی در یک جامعه است که بتواند بر کلیه تحولات داخلی و بیرونی اشراف داشته باشد و مدیریت مثبت و قا عده مند حتی روز مره بر این استراتژی کلان اعمال کند. این مدیر یتی جمعی است که بر یک عقل نهادینه شده استوار است ، لذا مد یریت کلان جامعه ما ، محتاج نها دهای فرا سیاسی است تا مستقل از جریانات سیاسی جامعه بتواند جامعه را مطالعه کرده و لغز شهای اقتصادی – اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی را مورد شناسایی و بررسی قرار دهد(1). به این معنا که استراتژِی مربوط به رفع موانع را طراحی کند که خود از جمله وظایف دولت و نخبگان دولتی اعم از نخبگان فکری و یا ابزاری است.
اما در بسیاری از این کشور ها استراتژ یِ تکامل جبرانی معطوف به اهداف نظامی شده است و تمام سعی و تلاش خود را برای یک نیروی نظامی قوی سرمایه گذاری کرده اند. این استراتژی راه برون رفت از عقب ماندگی و راه صعود در سلسله مراتب جهانی نخواهد بود. در واقع استراتژی این کشورها استراتژی گزینشی است که از مجموع ویژگی های توسعه ( سیاست مدرن ، حقوق ، تکنولوژی و ...) تنها به یک یا دو ویژگی تن می دهند. و این ویژگی ها هم بیشتر به تثبیت و تحکیم دولت و قدرت گرایش دارد. دولت باید به توسعه همز مان اقتصاد ، سیاست و فرهنگ توجه کند. تاکید بر یکی و بی تو جهی بر ابعاد دیگر دولت را چون آپاندیس در بدن جامعه تبدیل میکند که دیر یا زود چرکی شده و جامعه را با خود به نا بودی می کشاند. در فرایند توسعه و تکامل این جوامع و استراتژی این دولتها ، پروژه ملت سازی بسیار مهم است. این دولتها باید سعی کنند که زمینه واقعی تشکیل ملت را بوجود بیا ورند نه اینکه به تصوری از ملت اکتفا کنند.
فرایند ملت سازی یا پدیده ضد ملت در درون ملت
در توضیح دولت مدرن در بخش اول توضیح داده شد که دولتهای پسا استعماری دولتهای مدرن هستند ولی ملی نیستند. به این معنا که تمام دولتهای ملی ، دو لتهای مدرن هستند ولی همه دولتهای مدرن ، دولتهای ملی نیستند. دولتهای پسا استعماری به لحاظ فرم و شکل شبیه دولتهای مدرن هستند ، ولی به لحاظ وظایف و ماهیت به شکل دولتهای ملی عمل نمی کنند. به این معنا که وظایف یک دولت ملی را نتو انستند در عمل پیاده کنند. از جمله ایجاد یک جامعه مدنی که اساس تشکیل ملت است. دولت ملی به دنبال تحقق شعار آزادی ، برابری و برادری در سیاست خود است.
اکبر گنجی در مقاله شریعتی و فاشیسم ( اولین فاشیست شیطان است)در کتاب تلقی فاشیستی از دین و حکومت، به رابطه جامعه و دولت می پردازد و از دو نوع جامعه مدنی و توده ای سخن می گوید. او یادآور می شود که جامعه مدنی زمانی بوجود می آید که فرایند تفکیک سازی مدرن اتفاق بیافتد مثل تفکیک حوزه عمومی از خصوصی ، که این خود ناشی از فرایند سکولاریزم است. از جمله خصوصیات دیگری که نام می برد حضور فردیت است که بر اساس بینشی سکولار، انسان و حقوق او این بار مورد تو جه قرار می گیرد . نظم و دولت حداقلی از دیگر ویژگی جامعه مدنی است. اما یکی از ویژگی های اساسی جوامع پسا استعماری در واقع حضور دولت حد اکثری است. این دولتها دارای شیوه تولید پسا استعماری هستند . به این معنا که دارای ضعف اداری و ناتوانی در ایجاد روابط دستمزدی ثابت و مداوم برای اکثریت جامعه ، نرخ بیکاری بالا ، عدم حمایت های اجتماعی و اقتصادی و ناتوان در ایجاد حداقل امنیت اجتماعی و اقتصادی ، نرخ با لای تورم ، فقدان انعطاف و تحرک لازم و ... می باشند. (البته ما شاید به بعضی از این مشکلات نیز در جوامع سر مایه داری بر خورد کنیم ولی کم و کیف آن با این کشور ها متفاوت است) لذا ما از نظر کیفی با مشکل دیگری در این جوامع روبرو هستیم.
در چنین جامعه ای اکثریت جامعه فاقد حما یتهای دولتی هستند ولی در کنار این اکثریت ، اقلیتی وجود دارد که از حما یتهای دولتی همه جانبه بر خور دارند. به این معنا که در جامعه به دلیل عملکرد دولت و ساختار آن ، در درون ملت یک گروه ممتاز (دولتی) بو جود می آید. این گروه ممتاز بیش از 10 در صد از کل جمعیت را تشکیل نمی دهند و از کلیه امتیازات و مزایا و شانس های دولتی بر خور دار هستند. وفاداری به دولت و مشروعیت به جای آنکه همه نفوس کشور را در بر گیرد فقط شامل همان گروه ممتاز می شود . و لذا ملت یعنی اجتماع عالی ( برتر)، شامل 10 درصد جمعیت و نه همه جمعیت ساکن در یک قلمرو سیاسی است! به عبارت دیگر 90 در صد از جمعیت از حوزه ملت خارج می شود و به حاشیه رانده می شوند و اعتبار چنین دولتهایی برای اکثریت مردم از دست می رود. بدین ترتیب عباراتی که در حوزه ادبیات سیاسی در ایران رایج است مثل خودی و غیر خودی ، شهروند درجه اول و شهروند درجه دوم قابل فهم می شود. ولی در اصل به لحاظ جامعه شناسی سیاسی این پدیده چیزی نیست جز پدیده ضد ملت در درون ملت.
ملت به معنی همگنی قومی و مذهبی یک جامعه نیست بلکه ملت به معنی همگنی سیاسی مردم در یک حوزه یا قلمرو سیاسی است به این معنی که همه بدون توجه به قوم یا مذهب وایدئولوژی و ... در یک قلمرو سیاسی واحد شهروند محسوب می شوند و دولت در مقا بل همه وظایف و تعهدی یکسان دارد که همه جمعیت ساکن در آن حوزه سیاسی را شامل می شود. در گذشته تصور می شد که با تشکیل دولت ، ملت هم تشکیل می شود و به عبارتی دولت را با ملت یکی می گرفتند. ولی لزوما تشکیل دولت به معنی تشکیل ملت نیست. در یک قلمرو سیاسی ( نباید فراموش کرد که مرز بندی بعد از جنگ جهانی دوم توسط استعمار، سیاسی است تا قومی ، نژادی یا زبانی) باید یک احساس تعلق به دولت در بین مردم آن مرز وجود داشته باشد. اساس ملت را تعلق و وابستگی قومی و مذهبی تشکیل نمی دهد و همچنین تاریخ مشترک هم نمی تواند عاملی شود که از مردم یک سرزمین ملت بسازد و یا حتی استقلال و آزادی از استعماردر سایه ایدئولوژی ناسیونالیستی نیز تعیین كننده نیست.
ملت سازی یک فرایند است و باید همه عناصر ضروری آن وجود داشته باشد تا ملت تشکیل شود. لذا تنها وجود دولت کافی نیست بلکه این دولت باید ملی باشد. از طرف دیگر به لحاظ جامعه شنا ختی پدیده ملت مفهومی است مدرن و نمی توان از ادبیات یا تاریخ قدیم آن را استخراج کرد. برای مثال نگاه کنید به جریان عراق . با ضعیف شدن دولت مرکزی چطور مسائل قومی و مذهبی و ... بر مسائل ملی اولو یت پیدا می کند. سودان در 17 سال اخیر در کشور خود نزدیک به دو میلیون نفر را به دلیل نژادی و یا غیر عرب بودن قتل عام کرده است. در الجزایر در اواخر دهه 80 و اوایل دهه 90 اسلامیستها به عنوان جنبش آزادیبخش نزدیک به 100 هزار نفر را سر بریدند. کشتار هموطن به هر دلیلی توسط دولتها و پاره ای قوم گرایی به اصول مسلم مملکت داری تبدیل شده است. در رواندا در ظرف 10 روز در سال 1994 نزدیک به هزاران نفر بدلیل اختلا فات قوم گرایی جان باختند. به همین سان توجه کنید به احساسات جدایی طلبی در بین کرد ها، آذری ها، ترکمن ها، عربها درخوزستان وبلوچ هادر سیستان و بلوچستان در ایران امروز و همینطور ادبیات طنز تحت عنوان جوک های قومیتی در بین ما ایرانیان.
اما رابطه دولت و مردم در جوامع سر مایداری رابطه ای است دو طرفه ولی این رابطه در کشور های پسا استعماری رابطه ای یک طرفه است. به این معنا که این دولتها نه تنها به وظایف خود در قبال مرد م از جمله حداقل امنیت اجتماعی و اقتصادی وسیاسی ، عمل نکرده بلکه به زور از مردم وفاداری می طلبد و خود را به مردم تحمیل می کند. اساس تشکیل ملت که در واقع یک اجتماع عالی ساز مان یافته توسط دولت ملی است همانا ایجاد حدا قلی از امنیت اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی ( جامعه مدنی) است. به عبارت دیگر مبارزه اساسی با بیکاری، ایجاد حداقل بهداشت برای همه و بیمه همگانی، امنیت برای سالمندان و معلولا ن، حق انتخاب کردن و انتخاب شدن بدون توجه به مذهب و قومیت، تساوی حقوق زن و مرد ،آزادی بیان و اندیشه وآزادی سیاسی و دینی ( در قالب توسعه سیاسی) ازمهمترین وظایف دولت ملی است. در حالیکه بیشتر استراتژی دولتهای پسا استعماری در جهت بقای خود بوده است.
در حالیکه در کشور های صنعتی اکثریت جامعه دارای حد اقل درآمد و شرایط زندگی از طریق کار های دستمزدی است. و حقوق شهروندی در این کشور ها تضمین شده است. اساس وظایف دولتهای مدرن ملی ارائه برابر حقوق شهروندی و حداقل امنیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برای همه گرو های اجتماعی ، مذهبی و اقوام در یک قلمرو سیاسی است. دولت قبل از هر چیز باید سکولار باشد یعنی بیطرفی خودرا در قبال مذهب و یا قوم خاص ( فرا قومی و فرامذهبی) حفظ کند. با این شرایط دولتهای ملی به یک وفاداری عمومی بدون زور دست می یابند و اساس مشروعیت دولتها تغییر کرده و متناسب با عملکرد دولتها مشرو عیت معنا پیدا می کند. ,, ملت های ارو پایی با زیر ساخت های اقتصادی– سیاسی ملی و احساس همگانی تعلق به ملت و زبان ملی حدود دو قرن است که از دل فرایند ملت سازی سر بر آورده و به زندگانی خود ادامه می دهند. به این معنا که روح ملی دو قرن است که در آنها عمل می کند(2). به عبارت دیگر دولت ملی شرایط فکری را برای تبدیل شدن یک اجتماع مذهبی یا قومی و ... به سمت یک ملت بعنوان خلق متحدی از برادران اما نه برادران مذهبی یا نژادی یا قومی بوجود می آورد. که بدنبال آن احساس وظیفه و مسئولیت ایجاد می شود که پایه آن بر آزادی، برابری و برادری است نه احساسات مذهبی، نژادی، قومی، بچه محلی ، همشهری و ... .
طبقه یا طبقه مفهومی عمود بر جامعه
در حالیکه دولت های پسا استعماری مدعی اراده گرایی و استقلال در حوزه خارجی اند ولی در حوزه داخلی ، اراده گرایی و آزادی فردی مردم را محدود می کند. دولتهای پسا استعماری دولت های تما میت خواه هستند و تمام زمینه های دیگر جامعه از جمله حوزه فرهنگ ، اقتصاد ، اموزش و سیاست ... را در کنترل خود در می آورند . به دلیل سیاست های دولتی، طبقه در مفهوم کشورهای صنعتی، هیچگاه در این کشور ها رشد نمی کند. ما هیچگاه با طبقه روشنفکر یا کارگر و بورژوا و ... روبرو نبودیم. لذا منافع طبقاتی نیز به دنبال آن رشد نکرده است. در واقع گروه های نا منسجم و آسیب پذیری هستند که با کوچکترین مشکلی یا اختلاف فکری انشعاب یافته و در نتیجه دست دولتها درسرکوب حرکتهای مخالف و منتقد ، آشکارا باز بوده است.
طبقه پدیده ای نیست که از امروز به فردا تشکیل شود بلکه با وجود شرایط مساعد، یک فرایند طولانی است و وقتی هم تشکیل شد به آسانی از بین نخواهد رفت. به طور مثال طبقه بورژوازی طبقه ای است که در عین داشتن وسایل تولید ، خارج از دولت رشد می کند و در درون دولت نیست. لذا با از بین رفتن دولت به طور مثال دولت نازی ها در جنگ جهانی دوم و نابودی کشور از بین نمی روند و بلا فاصله بعد از جنگ ، بور ژوا های آلمان ( زیمنس ، کروپ و ...) در ساختار کاملا متفاوت مجددا باز تولید می شوند و وسایل کار دوباره باز سازی می شود و به حیات خود ادامه می دهند. در جامعه ایران که کشوری با فرهنگ و اقتصاد تک محصولی است با چنین شیوه تولید، به این معنا که صاحب وسایل تولید باشد.
بورژوازی چگونه باید رشد کند؟
اقتصاد ایران دارای اقتصاد در مفهوم کشور های سرمایداری – صنعتی نیست و اصولا شرایط رشد بور ژوازی در آن مفهوم وجود ندارد. سر ما یه داران با سقوط و ظهور دولتها در حال تغییر شکل و جابجایی هستند مثلا با سقوط دولت شاه _از آنجا که وابسته به منابع ملی در درون دولت هستند_ صحنه اقتصاد را ترک می کنند و میدان برای گروه دیگر باز می شود. به این معنا که ما با بورژوا های دو رگه روبروئیم که از وصلت نا میمون سیاست و اقتصاد در ساختار دولت شکل می گیرند که به دلیل رشد عمودی آ ن در جامعه یعنی رشد آن از بالا به پائین در ساختار دولت به شکل طبقه در نمی آیند. این گروه از دو جنبه آسیب پذیرند یکی اینکه وابسته سیاسی دولت می باشند و با سقوط دولت از بین میروند و از طرف دیگر وابسته اقتصادی هستند و بدلیل نداشتن وسایل تولید در معرض خطر فرو پاشی هستند. این بورژواها با رانت خواری و دسترسی به بستن قراردادها و ... سرمایه کسب می کنند و با سقوط دولت از آنجایی که وسایل تولید را ندارد با پول (دولتی) خود عرصه اقتصاد را ترک می کند و حضور آن در اقتصاد بی محصول با قی می ماند. به این معنا که سر مایه آنها از داخل به سمت خارج و بانکهای جهانی در جریان است و تجمع سرمایه به ضرر منافع ملی در کشور های غربی انجام می گیرد و سرمایه گذاری می شود. این گروه تنها چیزی که درک نمی کنند همانا منافع ملی است. تمام سرمایه داران خصوصی تابع دولت هستند و اگر دولت نخواهد یک روز هم نمی توانند به کار خود ادامه دهند.
در واقع طبقه در سطح افقی جامعه و بیرون از دولت و دستگاه آن رشد می کند نه در سطح عمودی جامعه. لذا این گروه هم دارای فرهنگ ویژه خود می باشند که با فرهنگ بورژوا در مفهوم کشور های هسته ای قر نها فاصله دارد. در حال حاضر به طور مثال در صنعت ماشین سازی ، از آنجا که ما دارای تولیدات مونتاژی هستیم و از علوم پایه ای آن برخوردار نیستیم ، با قطع ارتباط با بورژوای فرانسه در صنعت مشابه ، بورژوای دورگه ایرانی در خطر فروپاشی قرار میگیرد . لذا در کار خود همیشه خوا سته های کشور مرکز را باید در نظر بگیرد و فاقد استقلال لازم است. در حالیکه بورژوای فرانسوی از آنجا که صاحب وسایل تولید است ، دنبال بازار دیگری می رود. این وابستگی ، استقلال و انتخاب دولت غیر ملی را محدود می کند . به عبارت دیگر در حوزه استقلال خارجی، بدلیل عدم ایجاد شرایط رشد و توسعه اقتصادی در داخل ، شانس زندگی بهتر همراه با سر بلندی ملی را از مردم خود باز می ستاند.
به عبارت دیگر بورژوازی دورگه ایرانی از یک طرف به دلیل تعلق داشتن به سیاست یعنی دولت و دستگاه های دولتی دارای امتیاز قانون گذاری و مجری قانون است و از طرف دیگر از طریق دستگاه دولت دسترسی به منا بع استراتژیک و ملی جامعه دارد و خود در چهره کارفرما و سر مایه گذار در جامعه نقش آفرینی می کند. لذا بر خلاف کشور های صنعتی که دولت بعنوان یک اداره درحد فاصل بین طبقه کار گر و بورژوا ( دو طبقه متخاصم) در شکل اداره حل اختلاف ظاهر می شود و سعی بر میانجیگری و اجرای عدا لت و دفاع از حقوق کارگر و باز تولید کردن شرایط انسانی دارد، در کشور های پسا استعماری از آنجا که خود دولت، در جایگاه سرمایه گذار و کارفرما است و حد فاصلی بین طبقه کارگر( یا یه عبارت بهتر نیروی کار) و کارفرما ( که خود دولت است!) وجود ندارد ، خود دولت در چهره کارفرمایی که منا فع و سود آن به خطر افتاده است وارد میدان می شود. به سرکوب کارگر می پردازد و نقش بازتولید کردن اخلاق در سیاست خود را به بایگانی می فرستد .
به همین دلیل کشور های پسا استعماری غیر اخلاقی ترین ساختار و سیستم در دنیای امروز(علیرغم افتخارآنها به اسلامی بودن) می باشند. طبقه کارگرهم در ایران سرنوشتی بهتر از سایر طبقات ندارد. در ایران طبقه ای به نام طبقه کارگر در مفهوم مارکس که در بستر نظام سر مایه داری رشد میکند ، ( با نظام پسا استعماری و شیوه تولید پسا استعماری )وجود ندارد. جریان اخیر در شرکت واحد به عنوان زنده ترین مثال به فهم موضوع کمک می کند. گفته شد که طبقه در سطح افقی رشد می کند ودر نتیجه یک ارتباط ارگانیک افقی( در چارچوب اتحادیه و سندیکا های کارگری مستقل از دولت ) در بین آنها در بستر جامعه با یکدیگر که دارای ویژگی مشا بهی یعنی فروش نیروی کار خود در مقابل دستمزد (پول) می باشند، برقرار می شود. آنان به گونه ای در تحولات اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی دارای سرنوشت یکسانی می باشند. در اینجا است که شعور و آگاهی طبقاتی شکل می گیرد . این شعور و آگاهی طبقاتی تمام فروشند گان نیروی کار را در سطح افقی جامعه در حوزه یک قلمرو سیاسی بدون توجه به مذهب ، قوم خاص یا ... در بر می گیرد. به عبارت دیگر این آگاهی و شعور طبقاتی در قالب منافع طبقاتی انعکاس پیدا می کند و آن به منافع فردی و یا منافع گروه خاصی از کارگران در حوزه تولید یک محصول یا کارخانه ویژه ای محدود نمی شود. دیگر این منافع طبقاتی، کارگر ایران خودرو یا کارگرشرکت واحد نمی شناسد ، کارگر ترک یا لر نمی شناسد، بلکه منافع طبقاتی کارگران ایرانی را می شناسد در هر صنف و هر تباری. حال این شعور و آگاهی طبقاتی و بدنبال آن منافع طبقاتی در جریان شرکت واحد کجا بود؟ حتی در سطحی ترین وضعیت، کارگران شرکت واحد اصفهان بطور مثال در چه وضعیتی بود، چه برسد به سایر کارگران از اصناف دیگر تولیدی . نیروی کار به تناسب حوزه مکانی ، نوع تولید و... از یکدیگر گسسته اند. این ارتباط ارگانیک در سطح افقی جامعه بین کارگران در کجا ست؟ دردآور آنجایی است که وقتی رادیو ها با جامعه شناسان تحصیلکرده در اروپا مصاحبه می کنند همچنان با کلیشه و شابلون هایی چون طبقه کارگر، مبارزه طبقاتی، وضعیت در خود و برای خود از مارکس که اصولا مفاهیم منطبق با جوامع سرمایه داری و شیوه تولیدی آن است، به شیوه قبل از انقلاب تحلیل می کنند.
اگر آسیب شناسی مسائل ایران با واقیعت موجود در ایران بررسی نشود، آب در هاون کوبیدن است و راه به جایی نمی برد. از آنجایی که ما با طبقه کارگر در مفهوم مارکسی آن روبرو نیستیم با فرهنگ کارگری در مفهوم کارگر در جوامع هسته ای نیز روبرو نیستیم. ما در ایران با نیروی کار روبروئیم . با گروه های کاری که آسیب پذیر هستند و در درجه اول دولت کارفرمای آن است. به همین دلیل اولین سیلی که می خورند در واقع از کسی است که در دنیای صنعتی حافظ حقوق انسانی اوست! از طرفی همین نیروی کار، مسائل مذهبی و قومی و ... در اولویت منافع کارگری اوست . همین که متغییر مذهب به عنوان مثال پیش می اید ، معادله منافع طبقاتی دگرگون می شود. ما در چنین جامعه ای زندگی می کنیم.
بنا بر این از خود بیگانگی که مارکس از طبقه کارگر در جوامع سر مایداری از آن یاد کرده است و آن را ناشی از رابطه ای میداند که کارگر با وسائل تولید برقرار میکند را در اینجا می توان به از خود بیگانگی نیروی کار در عدم باز تولید شدن آگاهی و شعور به سرنوشت واحد آنان در رابطه ای که با دولت برقرار کرده است تعبیر کرد. در این حالت شورا های اسلامی کار در حال دفاع و محافظت از اسلام هستند و در مرخصی فکری به سر میبرند. برای آشنایی بیشتر با وضعیت کاری و کارگران در ایران می توانید به آدرس زیر مراجعه کنید (3) دولت آگا هانه اجازه نمی دهد که طبقه شکل بگیرداگر چه پایه های آن وجود دارد . چون با تشکیل طبقه با انسجامی که گفتیم در حوزه سیاسی به آن به مثابه رقیب می نگرد.
در مقابل به مثال قانون جدید کار در فرانسه که دست کارفرما را در اخراج کارگران جوان باز می گذارد ، می پردازیم. دانشجو و کارگر هر دو به منا فع طبقاتی خود آشنا هستند. دانشجو امروز دانشجو است ولی خوب میداند که در آینده نزدیک ، به صف نیرو های آماده به کار خواهد پیوست. او از حقوق و منافع خود د فاع می کند و سایر بخشهای دیگر جامعه که به نوعی از این قانون مستقیم یا غیر مستقیم ، متضرر می شوند ( و یا اصلا متضرر نمی شود چرا که دیگر کارگر جوان نیست) نیز به معترضین می پیوندند. اتحادیه های کارگری در هر صنفی تهدید به اعتصاب می کنند.به تعبیر گنجی” این استراتژی شهروند وفادار اما غیر مطیع است که از یک طرف تعهد و پایبندی خود را به فر مانروایی قانون گذاران ابراز می کند و در عین حال قوانینی را که آنها گذارده اند وبه نظرش غیر اخلاقی می آید، رد می کند“ (4).
آنان با این کار به دولت یادآور می شوند که او حافظ شهروند خود در مقابل کارفرما و سر مایه دار ( اقتصاد) است. او اجازه ندارد با قانونی شهروند خود را در مقابل اقتصاد تنها رها کند. به او می گوید که دولت با سیاست خود، باید اخلاق را به اقتصاد تحمیل کند. شرایط کار از جمله ساعت کار، حقوق تضمین شده، مرخصی و.. تصویب و اجرای آن را باید دولت ضمانت کند و به شهروند خود کمک کند تا در یک شرایط انسانی به باز تولید ( اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی ) در جامعه بپر دازد. این قانون توسط دولت بر اثر فشار وارده بر دولت پس گرفته شد. در حالیکه در کشور های پسا استعماری از آنجا که در بیشتر موارد خود دولت سرمایه گذار و کارفرما است ، خود اولین نیروی است که منافع و سود خود را در خطر می بیند و به حقوق کارگران یورش می برد. در حالیکه دولت در کشور های هسته ای به اداره تبدیل شده و نیرو های آن در حد کارمندان و نیرو های بروکرات مشغول انجام وظیفه هستند .
در کشور های پسا استعماری همچنان بعنوان طبقه سلطه گر ایفای نقش میکند. و طبقات و تشکیل آن در چنبره این روابط از با لا به پائین له میشود و به صورت مو جودات نا قص الخلقه با اندامی لاغر در بستر جامعه ای با ساختار مریض پدیدار می شوند. نخبگان سیاسی کشور های جهان سوم تحت تاثیر تز های شوروی سابق، دولتی شدن را معادل سوسیالیزم گرفتند.لذا موج دولتی شدن در کشور های جهان سوم آغاز شد. غافل از آنکه هر چه دولتی شد ، دولتی میشود. به این معنا که در اختیار نمایندگان دولت قرار میگیرد. اگر نماینده دولت حزب کمونیست است که در اختیار اوست . اگر اسلامیست هاست که در اختیار او ست. چون این امتیازات اقتصادی در بد نه دولت اجازه نمی دهد که دولت به اداره تبدیل شود. دولت در واقع دستگاه برخورداری از امتیازات اقتصادی می شود. به همین دلیل است که با شعار کارگر آنچنان استبدادی در طبقه کارگر ایجاد کردند که با فرو پاشی شوروی سابق طبقه کارگر کمون بعدی را فراموش کرد. برای مطالعه بیشتر می تواتید به منابع زیر توجه کنید ( 5)
با جریان موج جدید جهانی شدن و قدرت یافتن ئو لیبرال ها، که به دنبال تضعیف و از بین بردن دولت های ملی هستند، ما بیش از همه به دلیل حضور دولت های غیر ملی و نداشتن قدرت کافی در صحنه بین المللی و عدم مشروعیت داخلی، در خطر شخم خوردن توسط کارتل و تراست های اقتصادی هستیم. نیرو های فکری جدید چپ در دنیا به این امر واقف هستند و بیکار ننشسته اند و ساز مان های جدیدی از جمله اتک (ATTAC) در صحنه سیاسی جهانی روی کار آمده اند (این سازمان در ابتدا در فرانسه بوجود آمد و امروزه به صورت شبکه جهانی عمل می کند واز جمله فعالیتهای آنان مقابله و حمایت از مردم در مقابل یورش اقتصاد در همه زمینه ها است و حفظ محیط زیست) که پرچم آن را در همه تظا هرات در آمریکای جنوبی، اروپا، آسیای جنوب شرقی و آمریکا شمالی می توان دید. این حرکت در جهان،حرکتی طبقاتی نیست بلکه فرا طبقاتی و فرا ملیتی است و نه در یک قلمرو سیاسی، بلکه در فضایی به بزرگی قاره ها و همه از پزشک، دانشجو، کارگر ، و ... در آن شرکت دارند. اما با تحول سریع و شگرف در صحنه بین المللی ما همچنان با موضوعاتی دست به گریبان هستیم و از آن رنج می بریم که ما را از جریانات خارج از خود غافل ساخته است. به عبارتی باعث شده است که در حوزه روشنفکری و گفتمان آن ، ما 100 سال از صحنه بین المللی عقب بیافتیم. در بخش آینده ما به این موضوع طبقه دقیق تر تحت عنوان طبقه دولتی یا گروه های استراتژیک در درون دولت خواهیم پرداخت.
توهم هویت یابی
با حضور یک دولت ملی ، ملت در مفهوم مدرن شکل می گیرد . و با تشکیل ملت، هویت ملی شكل می گیرد كه بیشتر مفهومی سیاسی است تا نژادی یا مذهبی. به این معنا که هویت سیاسی هما نا حقوق شهروندی فرد است که دولت هم در داخل و هم در خارج از مرز های سرزمین خود، مدافع آن است. کوسلر این مفهوم را با این سوال مطرح می کند که ” ما باید از خود بپرسیم که این احساس ما از کجا می آید؟ این احساس بر اساس چیست ؟ قومی است ، نژادی ، مذهبی یا زبانی است؟ این ما که توسط آن خود را از دیگران جدا می کنیم آیا به لحاظ زبانی، نژادی، مذهبی و... جدا می شویم؟ باید ببینیم از این ما چه می فهمیم. در حوزه خارجی وقتی می گو ئیم ما، قلمرو سیاسی و مرزی کشور را مشخص می کنیم ولی به لحاظ داخلی در نبود دولت ملی مشکل همچنان باقی است و این ما به هویت ملی ختم نمی شود. تشکیل این هویت ملی از وظایف دولت ملی است.
ولی این هویت ملی با ایدئولوژی ناسیونالیستی تعریف نمی شود و هویت ملی، هویت ناسیونالیستی نیست. به این معنا که این کشور ها و یا جنبش های آزادی بخش برای هویت یابی، به آن پایه اید ئولوژیک دادند مثل پان عربیسم یا پان ایرانیست. امااز این استراتژی در نهایت نه ملت ساخته شد و نه هویت ملی از آن بیرون آمد که پایه آن بر حقوق شهروندی است“. به بیان آشوری ” هویت ملی در رابطه با شهروندی یک دولت تعریف می شود، یعنی بر خورداری از حقوق وحما یت های قانونی و نیز به جای آوردن تکلیف شهروندی، و نه هیچ عامل فرهنگی ، تاریخی و نژادی“ (6) در نتیجه ملت ایران و هویت ملی تصوری خیالی است که هنوز به واقعیت نپیو سته است.
چنانچه به توهم جنبش هویت یابی در افکار افرادی چون جلال آل احمد و شریعتی و ... چون هویت اسلامی - شیعی، ایرانی ، استراتژِی امت به جای ملت و ... به عنوان آلترنتیو و مبارزه بر ضد مدرن که از نقاط قوت مدرنیته است ، توجه کنیم ، به مفهومی میرسیم تحت عنوان سنت های اختراعی ( من درآوردی) از دیدگاه اریک هوبسباوم که در بخش بعد به تفصیل به آن خواهیم پرداخت.
سکولاریزه شدن اخلاق یا باز تولید آن در سیاست مدنی
امنیت اجتماعی و اقتصادی در یک جامعه بسیار مهم است و باید با توجه به بحران های مداوم به صورت مستمر توسط دولت باز تولید شود. در گذشته بحران ها با توجیهات مذهبی همراه بود و آنها را گاه با دید مثبت ارزیابی می کردند که خواست خدا است یا برای از بین بردن گنا هکاران است و برای محا فظت از خود در مقابل بلا ها به صدقه و ... توسل می جستند(7). به این معنا که راه حل آن را هم در دین جستجو می کردند. در ایران که سرزمین زلزله خیز می باشد نه تنها برای مبارزه با آن مثل ژاپن کاری انجام نشده ، بلکه همچنان درمورد مشکلات دیگری چون تصادفات جاده ها و ...از توجیهات مذهبی و سنتی برای آن استفاده می شود.
قبل از مدرن همه چیز با هم یکی بود. فیلسوف عالم همه چیز بود. ما در هیچ شکلی از فرایند تفکیک روبرو نبودیم. سیاست و دین ، سیاست و اقتصاد ، حوزه عمومی از حوزه خصوصی و جامعه و فرد و ... همه با هم یک مجموعه به هم پیوسته را تشکیل می دادند. اقتصاد ، سیاست و دین در رابطه اجتماعی به هم وابسته بودند و همدیگر را حمایت می کردند. فردیت در جامعه معنی نداشت و فرد در خدمت جمع بود و در قوم و طایفه و جمع حل می شد. تفکیک شدن و تقسیم شدن آنها از یکدیگر و تخصصی شدن حوزه ها همه از ویژگی های مدرن است.
با فرایند تفکیک سازی ، رفته رفته حوزه فعالیت ها مشخص می شود. با تفکیک دین از سیاست راه بر اندیشه علمی باز می شود و توجیهات دینی و سنتی را به کنار می زند. حوزه فلسفه سیاسی ، تعریف جدیدی از انسان و حقوق او ارائه می دهد و راه را بر سیستم های جدید سیاسی باز می کند و رابطه جدیدی بین سیاست و اقتصاد باز تعریف می شود. در بخش اول توضیح داده شد که اقتصاد خود یک جبر است. جبر از این زاویه که بدون آن زندگی غیر قابل تصور است. به این معنا که ما چه بخواهیم چه نخواهیم برای زنده ماندن باید کار کنیم. اما سیاست مدنی علاوه بر اینکه معتقد است برای زنده ماندن باید کار کرد ولی شرایط کار را تعیین می کند. اقتصاد در دنیای جدید خود نوعی استبداد است. ولی سیاست مدرن سعی می کند که آن را در شرایط خاص بیاورد و از میزان جبر و استبداد آن بکا هد.
از نظر کوسلر با این تعریف سیاست در کنار اقتصاد مکمل آن است که حقوق شهروندی را در مقابل اقتصاد تضمین می کند و از حقوق فردی در مقابل خود خواهی اقتصاد حمایت می کند. سیاست مدرن تمام جامعه را در نظر دارد. به این معنا که امنیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی همه جامعه تضمین می شود نه گروه خاصی یا گرو ه وابسته به دولت. در عین حالی که فردیت نیز محترم شمرده می شود. اما همین فردیت نیز به صورت غیر مستقیم و با حضور قوانین دیگر کنترل می شود تا از هرج و مرج جلوگیری شود. در یک جامعه ملی از یک طرف فردیت توسعه می یابد و از طرف دیگر محدود می شود. ارتباط انسانها قانونمند می شود و حدود آزادی مشخص می شود با فرایند تفکیک سازی و جداشدن اقتصاداز سیاست، ما از اخلاق اقتصادی به سوی اخلاق در مقابل اقتصاد، در دنیای مدرن روبرو می شویم.
به این معنا که اخلاق مفهوم مستقلی در مقابل اقتصاد پیدا می کند. ولی این بار اخلاق در مفهوم آسمانی آن نیست بلکه به معنی سیاست و حق زندگی برای انسانها فقط به دلیل انسان بودنشان است. در نتیجه اخلاق نیز در این فرایند سکولار می شود. بخش عمده اخلاق از دین جدا می شود و مصادیق و مفهوم آن دچار تغییر می شود. چرا که با وضعیت جدیدی به لحاظ ساختاری ( عینی و ذهنی) روبرو هستیم. منبع عمده اخلاق، سیاست مدرن و مدنی می شود و در جامعه ای که سیاست مدرن و مدنی وجود نداشته باشد، اخلاق بعنوان مکانیسم بازدارنده عمومی، باز تولید نمی شود . مثل حفاظت از انسان و حقوق او در چارچوب حقوق مدنی( نه مذهبی) در مقابل ساختار های اقتصادی و ... . مگر اخلاق و مصادیق آن را ما درروابط سکس و حجاب فقط بیاندازیم وگرنه در مفاهیمی چون دروغ نگفتن بر خلاف شعائر سنتی و مذهبی به موعظه نمی پردازد که دروغ بد است . چرا که به لحاظ علمی سیاست مدرن و حقوق مدنی واقف به این امر است که ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را باید به گونه ای طراحی کند که مردم آن حوزه سیاسی نیازی به دروغ گفتن نداشته باشند. یک دولت مدرن ملی می داند که دروغ گفتن شهروند او به دولت خود، در سایر برآورد های آماری برای برنامه ریزی دقیق، خسارت و هزینه دربردارد. با توجه به سیستم گزینش در ایران ، حال می توان فهمید که افراد یک جامعه برای بدست آوردن کار و تضمین کردن حداقلی از امنیت اجتماعی و اقتصادی خود ، باید چه میزان از ریا و تزویر را در خود پرورش دهد تا عالمانه تر از یک متولی دین نماز را بی غلط بخواند ( و چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند) و از فروع دین تا کفن مرده نمره 20 بگیرد تا شکل یک جامعه مالیخولیایی با مردم چند شخصیته را کامل کند. توجه کنید به مطلب حجاب مردان(8). و انسان بیمار اجتماعی در آن دیار را دوباره به جرم های غیر اخلاقی مجازات میکنند. و گرنه در هر سیستم حقوق مدنی و مدرن، هر گونه تجاوزی به فرد و حقوق فردی اعم از یتیم و غیر یتیم رد می شود و جرم محسوب می شود و برای جلو گیری از آن دولت ضمانت اجرایی آورده است، در این حقوق احترام به انسان به دلیل انسان بودنش است .
باید توجه داشت که به فرض آنکه اگر مسائلی در جامعه مدرن که ناشی از استبداد مدرن ایجاد شده، مثل فردیت افراطی و یا منزوی شدن هر چه بیشتر فرد، استبداد ساعت( زمان) و …، به این معنی نیست که همه دستآوردهای مدرن که تا به حال به آن پرداخته شده است را لگد مال کنیم . بلکه باید تلاش کرد تا به تدوین تدابیر سیاسی مدرنی برسیم که به ما برای فاصله گرفتن از آن دسته از عناصر نا مطلوب دنیای مدرن کمک کند. کوسلر توضیح می دهد که در آغاز نزاعی بین دو گروه مخالفین و موافقین اخلاق وجود داشت. بین گروهی از جمله سر مایه داران که اخلاق را برای کار خود مزاحم می دانستند و سعی از بین بردن آن داشتند و گروهی که متولیان دین بودند که تلاش می کردند که اخلاق قدیمی که ریشه در دین و سنت داشت را حفظ و باز تولید کنند. و در نتیجه امنیت و قدرت خود را بعنوان تنها پاسداران اخلاق تضمین کنند. در این زمان بود که فکر اصلاح اخلاق ضروری شد. به این معنا که باید به تفکری در حوزه اخلاق رسید که به نوعی برای هر دو گروه تا اندازه ای قابل قبول باشد. بدین ترتیب سیستم های حقوقی مدرن و سیاست های مدنی جدید شکل گرفت. در واقع فرایند مدرن شدن فرایندی تک خطی نبود . بلکه تغییراتی همه جانبه با خود به همراه آورد. به این معنا که با آزاد شدن تنها اقتصاداز سیاست در فرایند تفکیک سازی مدرن،از یکطرف اخلاق قدیمی را تضعیف کرد و از طرف دیگر سیاست باید خود را تغییر می داد که بتواند مرز اقتصاد رامشخص کند. لذا سیستم های حقوقی و سیستم های سیاسی جدید را ضروری ساخت. در این سیستم اخلاق پایه قانونی دارد. به این معنا که کاری ندارد که انجیل چه می گوید. حوزه اعتقادی افراد و دینداری افراد در حوزه خصوصی افراد است و دولت در آن دخا لتی نمی کند مگر امری اتفاق بیافتد که به لحاظ قانونی جرم محسوب شود. به عبارت دیگر دولت به طور اخلاقی خود را موظف می داند که از امنیت اجتما عی و اقتصادی و سیاسی و آزادی های فردی شهروند خود دفاع کند. اینجا است که اخلاق با قانونی ساختن خود ، سکولار می شود. در این سیاست که اخلاق نقش اساسی دارد تمام شهرو ندان یک قلمرو سیاسی را شامل می شود.
چه ما بخواهیم چه نخواهیم، قسمت عمده سنت تحت فشار شرایط مدرن تغییر شکل میدهد و یا بدلیل نا سازگاری با مدرن رفته رفته تضعیف و از بین میرود. در واقع سنت های اختراعی چون مشروعیت سازی با برگشت به اسلام و هویت سازی اسلامی ، جامعه مدنی اسلامی ، دموکراسی دینی ، جمهوری اسلامی و در کل اسلام سیاسی همه زاده مدرن است . به معنای دیگر مقاومت در مقابل مدرن است. سنت اختراعی از این منظر که اینها همان سنت قدیم نیست بلکه در قالب مفاهیم مدرن باز تعریف شدند.محمد مجتهد شبستری در مقاله راه رشوار مردم سالاری می نویسد ، کار پیا مبر اسلام تغییر ساختار های اجتماعی نبوده بلکه اصلاح اخلاقی و حقوقی در داخل همان ساختارها بوده است . وجود اوامر و نواهی معینی در قرآن مجید که نظر به اصلاح اخلاقی و حقوقی ان واقعیات ساختاری و اجتماعی معین داشته ناظر به همان ساختارها بوده و نه ناظر به کل تاریخ بشر.( 9) به عبارت دیگر با تغییر ساختار اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی، ما نیاز به دستگاه و سیستم جدید حقوقی و سیاسی داریم. او در مقا له ای دیگر تحت عنوان مردمسالاری دینی از کدام زاویه؟ یادآور می شود که شهروند درجه یک و شهروند درجه دو در عرف و سنت و در سیستم ارزشی ما ( که در واقع عمدتا دینی است ) وجود دارد (10)، که خود با سیستم مردمسالاری در مفهوم مدرن در تضاد است.
خلاصه آنکه
در نبود جامعه مدنی با تمام ویژگی هایش که در بالا ذکر کردیم اساس ملت است، و در نبود ملت، ما با و یژگی دیگری از جوامع پسا استعماری تحت عنوان وفاداری غیر مدرن بین مردم با مردم، دولت با مردم و مردم با دولت، مثل وفاداری ناشی ازهم محله ای (بچه محل) بودن، همشهری، همسایگی، هم مذهبی و هم قومی روبرو هستیم که خود را در دنیای مدرن باز تولید می کند. این نوع از وفاداری و رابطه غیر مدرن، به دستگاه دولتی نفوذ می کند. دولت بعث و اشغال پست های دولتی توسط خودی ها ( بعثی ها) ، دولت شیعی. این ها دولت های ایدئولوژیک هستند تا دولتهای شهروندی، که بیشتر بر اساس قوم گرایی، نژادی، مذهبی و ...، دستگاه دولت را به خودی و غیر خودی تقسیم می کنند. از این نوع رابطه یعنی وفاداری غیر مدرن در سطح جامعه( مردم به مردم و مردم به دولت و بر عکس) که بر اساس قومی یا مذهبی، بچه محل ها، هم کلا سی ها و.. استوار است، نمی توان حزب بیرون کشید.
توجه کنید به شعار“ انر ژی هسته ای حق مسلم ما است”! در این حق، نوعی وفاداری غیر مدرن وجود دارد. در واقع مردم حقوق شهروندی خود را در ردیف یک پروژه ملی قرار نمی دهند. ولی انرژی هسته ای را پروژه ملی خود می داند و از دولت به لحاظ فرهنگی خیلی دور نمی شود. آ نجایی که دولت ملی، حداقلی از امنیت اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بوجود می آورد و ملت می سازد و حوزه عمومی را فعال می کند و از حوزه خصوصی تفکیک می کند و برای آموزش به شیوه مدرن نه مذهبی استراتژی می دهد و ذهنیت را تحلیلی و علمی و خلاق تربیت می کند، در واقع به نوعی فرهنگ سازی دست می زند. بر خلاف سیستم آموزش کشور که به جای تربیت ذهن تحلیلی به ذهن حافظه مدار و تقلیدی در حد انباشتگی معلومات حتی در علوم طبیعی و ریاضی می پردازد که بیشتر به انباری شبیه است و در علوم انسانی به حافظه تاریخی ضعیف و غیر تحلیلی می انجامد . تو جه کنید به مطالب افت آموزش در ایران و یا آموزش رسمی واپسگرا (11). در عین حال نباید فراموش کرد که با توجه به منابع اندک اورانیوم در کشور حداکثر تا 6 سال دیگر ایران وارد چرخه جدیدی از وابستگی جهانی خواهد شد که حداقل هزینه آن در دفن زباله های هسته ای، به قیمت محیط زیست ایران تمام خواهد شد. در عین آن که این پروژه ما را از عقب ماندگی خارج نخواهد کرد. هما نگونه که پاکستان و کره شمالی هیچگاه ژاپن نخوا هند بود. پاکستانی که با یک زلزله 5.6 ریشتری ظرف چند دقیقه 50 هزار نفر از نفوس خود را از دست می دهد و یک میلیون نفر در سرمای کوهستان با مرگ دست به گریبان است و حتی برای آذوقه از غرب کمک می گیرد. و یا کره شمالی که اقدام به وارد کردن گوشتهای مریض قاره اروپا به کشور خود به صورت مجانی می کند تا مردم خود را سیر نگاه دارد. برای ما پیامی دارد به این معنا که داشتن انرژی اتمی به معنی صعود از سلسله مراتب جهانی نیست.
در جوامع پسا استعماری بدلیل فقدان امور فوق ناشی از یک دولت غیر ملی از آنجا که امنیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی وجود ندارد، و این عر صه ها از بالا به پایین کنترل می شود حوزه عمومی را از بین می برد. بد نبال آن فرصت وارد شدن به عرصه های فرهنگی از بین می رود و در نها یت فرهنگ عمومی در چهارچوب قبلی خود باز تولید می شود و وفاداری و روابط غیر مدرن شدت می گیرد. انقلاب اسلامی و وفاداری مذهبی در آن، مثالی روشن برای آن است. سریع القلم در کتاب خود عقلانیت و توسعه یافتگی به ویژگی های خلق و خوی ایرانی تو جه کرده است ومی نویسداین خلقیات غیر مدنی درماذاتی نیستند. بلکه نتیجه ساختار های سیاسی و اجتما عی و اقتصادی انبا شته در تاریخ ایران هستند. او یادآور می شود که اگر ما سا ختار های منتهی به تحول شخصیت بنا نکنیم و جاذبه های معا شرتی و همکاری را میان خود ایجاد نکنیم در به پا کردن ساختار هایی که به تو سعه اقتصادی، اجتما عی و سیاسی منجر شود همچنان نا کام خواهیم ماند. (همان منبع،ص 3).در دو بخش اخیر به صورت سیستماتیک در بررسی فرایند تفکیک سازی، تنها به عدم تفکیک اقتصاد و سیاست و مشکلات ناشی از آن پرداختیم. به این معناکه درعدم جدایی اقتصاد وسیاست رفته رفته به یک دیکتاتوری دولتی می رسیم که خود مانع اساسی درتشکیل جامعه مدنی است.در نبود ملت ، وفاداری غیر مدرن باز تولید می شود.
منابع:
1. عقلانیت و آینده توسعه یافتگی ایران، محمود سریع القلم، مركزمطالعات علمی واستراتژیك خاورمیانه، 1380، ص85
2 . دریاره هویت ملی وپروژه ملت سازی، داریوش آشوری، از http://ashouri.malakut.org/archives/upload/2005/12/mellat-ashouri.pdf ص 7
برای مطالعه بیشتر می توانید همچنین به مقاله آ یا ملت ها مجموعه هایی ساختگی و تصوری هستند ؟ از مسعود فاضلی درکنکاش شماره 12 پاییز 1374 مراجعه کنید.
3. تشکلهای کارگری رویای بی تعبیر و بی شکلی کارگران ایران
http://sociology.mihanblog.com/?More=35 و http://sociology.mihanblog.com/?More=35
آفتاب ،شماره 7، ص 20 4. اصلاح طلبی انقلابی گری، محافظه كاری ،اكبرگنجی،
5. مقاله دین انسانی ، سوسیالیسم ان